ياقوت الحموي ( مترجم : منزوى )

187

معجم البلدان ( فارسى )

ابو بكر بود در رثاى او شعرى سروده حصاء را در آن چنين آورد : لعمرك إنى ، اذ عطاء محاوري ، * لزار على دنيا مقيم نعيمها إذا ما المنايا قاسمت بابن مسحل * أخا واحدا لم يعط نصفا قسيمها و راح بلا شيء و راحت بقسمة * الى قسمها لاقت قسيما فصيمها أتنه على الحصّاء تهوي ، و أمسكت * مصارع حمّى تصرعنه و مومها فيا جبّذا الحصّاء و البرق و العلا * و ريح أتانا ، من هناك نسيمها « 1 » حصاب [ ح ] از ريشهء « حصب » به معنى انداختن تو حصبا را كه سنگريزه باشد . حصاب مصدر است از ريشهء حاصبته ، محاصبة و حصابا به همان معنا . حصاب جايگاه رمى حجرات در درهء منى است . عمر پسر [ 274 ] بو ربيعه چنين مىسرايد : جرى ناصح بالودّ بينى و بينها * فقرّ بنى ، يوم الحصاب ، الى قتلي « 2 » كثير پسر كثير پسر صلت چنين مىسرايد : أسعدانى بعبرة أسراب * من جفون كثيرة التّسكاب أن اهل الحصاب قد تركونى * موزعا مولعا بأهل الحصاب « 3 » حصّاصه [ ح ص صا ص ] با تشديد نخستين صاد : از ريشهء « حصى » به معنى ريزش مو از سر و پاك شدن زمين از گياه است . نام ديهى از سواد نزديك قصر ابن هبيره در كارگزارى كوفه است . حصان [ ح ] گويند زنى « حصان » يعنى عفيف است . از ريشهء حصانت به معنى امتناع . حصان [ ح ] نام كوهى از برمه در پيرامون مدينه است ، گويند نام يك قاره ( تپه ) است كه در آنجاست . به گفته نصر و در روايتى به فتح حاء با راء پايانين نيز آمده است . حصبار [ ح ] واژه‌اى نوساخته با باى تك نقطه و راى پايانين . به گفتهء نصر نام جايگاهى است . حصحاص [ ح ] با صاد مكرر : ذو حصحاص نام كوهى مشرف بر سرزمين ذو طوى است . شاعر گويد : ألا ليت شعرى هل تغيّر بعدنا * ظباء بذى الحصحاص نجل عيونها « 4 » حصّ [ ح ص ص ] ريشهء آن در لغت به معنى ورس ( نوعى گياه ) است . به گفتهء حازمى نام جايگاهى از بخشهاى حمص است كه گونه‌اى باده بدانجا نسبت دارد . بو محجن ثقفى چنين مىسرايد : إذا متّ فادفنّى الى جنب كرمة * تروّي عظامى ، بعد موتى ، عروقها و لا تدفنّنى بالفلاة ، فأننّى * أخاف ، اذا ما متّ أن أذوقها ليروى بخمر الحصّ لحدي ، فاننى * أسير لها من بعد ما قد أسوقها « 5 » حصناباذ [ ح ] نام ديهى در نهر ملك از بخشهاى بغداد است ، كه ناصر پسر مستضىء خليفه خانه‌اى بزرگ در آنجا ساخت و براى شكار پرندگان و تيراندازى بسيار بدانجا مىرفت [ 275 ] . حصنان [ ح ] تثنيهء حصن . نام جايگاهى معين است . بو محمد يزيدى « 6 » گويد : مهدى ( عباسى ) در حضور كسائى و ديگران چنين پرسيد : نسبت به بحرين چگونه است ؟ ايشان پاسخ دادند : بحرانى ، مهدى گفت : نسبت به حصنين چگونه است ؟ ايشان پاسخ دادند : حصنى .

--> ( 1 ) . به جان تو ، من كه همقطار عطا هستم از دنيا و نعمتهاى دائمى آن بيزار شده‌ام . اگر مرگ مشكلات را با ابن مسهل حل مىكرد يك برادر به او مىرسيد و او دست خالى مىرفت نه اين كه قسمت ديگرى را هم با قسمت خود ببرد . او ( مرگ ) به حصاء آمد و او را ( عطا ) بربود . خوشابه « حصاء » و آذرخش آسمانى و باد و نسيم خوش آن . ( 2 ) . يك اندرزگر پيام آشتى ميان من و او برد و به روز حصاب مرا به كشتن نزديك كرد . ( 3 ) . با اشك به من كمك كنيد از مژگانهاى پر آب كه مردم « حصاب » مرا ترك كردند . . . . ( 4 ) . اى واى بر من ، آيا پس از ما آهوان ذو حصحاص با چشمان سياه تغيير كرده‌اند . ( 5 ) . هنگامى كه مردم مرا در زير درخت تاك به خاك سپاريد تا استخوانهايم پس از مرگم از ريشه‌هاى آن سيراب شود . مرا در زمين خشك دفن نكنيد ، مىترسم پس از آن خمر را نچشم . بگذاريد لحد من از خمر « حص » سيراب شود زيرا كه من در آنجا از آن دورم پس از آن كه هميشه با او بودم . ( 6 ) . يا « بريدى » . ن ك : پانوشت 1 ، ص 159 ، س 12 . اين گفتگو ميان خليفه و يزيدى بودن كسائى را ، ياقوت در چ ع 1 ص 508 ص 2 - 5 تكرار كرده است .